هیچ کس جرئتش را ندارد

یک روز که در میدان گاهی وسط قلعه بازی می کردیم، یک سنگ یزرگ از بالای بام قلعه افتاد وسط ما و شانس آوردیم که بلایی سر کسی نیامد. اول فکر کردیم قسمتی از دیوار قلعه خراب شده و ریخته، اما دیوارها سالم بود و سنگ هم از جنس دیوار نبود. معلوم بود آن را از جای دیگری آورده اند و انداخته اند روی سر ما.همه خیلی ترسیدیم.زود به خانه هایمان رفتیم و خبر افتادن سنگ را به بزرگترهایمان رساندیم. همان روز چند نفر رفتند و سنگ را از نزدیک دیدند.آن طور که می گفتند،بعد از دیدن سنگ رفته بودند روی پشت بام قلعه تا بفهمند چه کسی سنگ را انداخته و آنجا روی کف کاهگلی بام چند جای سم دیده بودند.
سم هایی به اندازه سم گاو که معلوم نبود از کجا آمده،و به کجا رفته اند.انگار از آسمان آمده بودند پایین و دوباره پرواز کرده بودند به آسمان.

گروه سنی: 
موضوع کتاب: 
سال تولید: 
قیمت: 
35,000ریال
شمارگان چاپ: 
10,000جلد
تعداد صفحات: 
142
شماره دیونی: 
ه 226 ش 62/ 3 فا 8
فراکد: 
شابک: 
9789643919733